تبليغاتX
(همراهان(ازهردری سخنى

 

چه فکر میکنی؟  


که بادبان شکسته 

 
زورق به گل نشسته ای است زندگی.


در این خراب ریخته


که رنگ عافیت از او گریخته


به بن رسیده


راه بسته ایست زندگی


چه سهم ناک بود سیل حادثه


که همچو اژدها دهان گشود


زمین و آسمان ز هم گسیخت


ستاره خوشه خوشه ریخت


و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد

 
هوا بد است


 تو با کدام باد میروی ؟


چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تو را


که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود

 
تو از هزاره های دور آمدی


در این درازنای خون فشان


به هر قدم نشان نقش پای توست


در این درشت ناک دیو لاخ


ز هر طرف طنین گام های ره گشای توست


بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام


 به خون نوشته نامه ی وفای توست


به گوش بیستون هنوز صدای تیشه های توست

 
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود


 چه دارها که از تو گشت سر بلند

زهی شکوه قامت بلند عشق


که استوار ماند در هجوم هر گزن
د


نگاه کن هنوز آن بلند دور  آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور


 کهربای آرزوست


سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست


 به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن


 سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز رو نهی بدان فراز


  چه فکر میکنی؟


جهان چو آبگینه ی شکسته ایست


که سرو راست هم در او شکسته مینمایدش


 چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب  تنگ


 که راه بسته مینمایدت


 زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج


به پای او دمیست این درنگ  درد و رنج


بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش


امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش 

 



 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 1:55 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

 

بر شما درود!برشما سلام!

قله هاي ناز سرزمين من

سنگ و خاكتان

خاربوته هاي رنگ رنگتان

در مسير هر صعود

مي دهد به ما درس صبر و استقامت و غرور

درس مهر و پاكي و سرور

غرق بوسه مي كنم خاك چون طلاي تو

مي پذيرمت،مي پذيريم

همره منند ياوران خوب و نازنين من

در چكاد هر صعود

اي كه با من و هميشه همره منيد

 گامهاي آهنينتان هماره استوار

مهرتان مدام

با "اميد"تان

توضیح اینکه این پست در خرداد ۸۷در وبلاگ درج شده بود که به دلیل بهم ریختگی فونتها دوباره آورده ام

+ نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت 9:57 AM توسط حسین توپاابراهیمی |

 

گفتگو ، بوی سکوت است

یا سکوت کن برو ، یا سخن بگو بمان ، در میان مباش

دروغ درد ترس است

بی نزاکت باش به درستی ، حرمتگزار مباش به دروغ .

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 6:36 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم    کاین همه نقش عجب در پرده پرگار داشت

صعود به قله ۳۹۷۱متری هفت خوان کرج

جمعه ۲۲مهرماه ۱۳۹۰خورشیدی است. ساعت ۰۵:۰۰ صبح در میقاتگاه کوهنوردان از جمله همنوردان خانه کوهنوردان کرج یعنی خیابان چالوس روبروی مسجد جامع کرج.اندک اندک جمع مستان می رسند ،مستان کوه،کوهستان و طبیعت این هنر خداوند.گروه کوهنوردی پروازرا نیز می بینیم و قصد صعودشان به قله کرچان.تعدادمان ۲۱نفربا سرپرستی همنورد متعهد وپویا ،سعید مهرپویا.مهربان،مسئولیت پذیر،با اخلاق و البته خستگی ناپذیر.

راننده مینی بوس نیامد که قرار بوده است در این برنامه مارا ببرد و باز گرداند،به روستای سپهسالار.نه تنها نیامد بلکه پاسخی نیز از همراهشان شنیده نشدو سعید همچنان پیگیر و دل نگران.خوشبختانه برخی از  همنوردان با خودشان ماشین آوردند یعنی با ۴ دستگاه ماشین  ساعت ۰۵:۱۵صبح درجاده کرج -چالوس حرکت می کنیم ،جاده ای که اینک رنگ پاییزی به خود گرفته است.صبح دل انگیزی ست و مقصد دل انگیز تر.افتخار همراهی با همنوردان خوب و پرتوان:

آقایان: جاوید ثروتیان،بیژن حیدرزادگان،بابک جوادی،طهمورث مقدم،رضا مزروعی،حمید جلال زاده،سعید اردوبادی، بهلولی، محمدی نایینی،نادر حشمت زاده،رضا زارعی ،عابدی،محمدی(مهمان)، صمیم مروت زاده،امید علی کلی ،اصغر سیاری و سعید مهرپویا(سرپرست).

خانم ها:مینو حیدر زادگان،سارا محمدی(مهمان)وخدیجه محمدی(مهمان).

 و اما قله هفت خوان یا هفت خانی:برای دسترسی به این قله مسیرهای متفاوتی وجود دارد و مامسیر جنوب شرقی را برگزیدیم،از روستای سپهسالار در ۴۰کیلومتری جاده کرج چالوس حد فاصل پل خواب-آسارا.این قله را قلل دیگر اطراف ازجمله منار،کرچان، کلاش ویا وکندوان،زرین کوه،کاهار ،ناز وخون کاهار چون نگینی او رادر برگرفته اند.زیبا و پر ابهت.از قلل کوهستان البرز غربی با ارتفاع ۳۹۷۱متر.قله ای با مسیری طولانی اما متنوع.راستی نکند یکی از هفت خان های عبوری رستم شاهنامه از این مسیر بوده باشد.چنانکه "عنصری" سرآمد شاعران پارسی می گوید:

به شاهنامه خوانده ام که رستم زال               گهی بشد ز ره هفت خان به مازندر

 ساعت ۰۶:۲۰ در روستای سپهسالار هستیم .روستایی با خانه ها و باغهایی در طول رودخانه ای که از دل این روستا می گذرد.از پل روستا در سمت چپ جاده عبور می کنیم با گامهایی آهسته .وجود پلکان هایی در دو طرف تا مسافت یک کیلومتری امامزاده ابراهیم از نوادگان امام زین العابدین(ع) در مسیری  پیچ و خم دا ر که حرکت را آسان می کند.روستا درپشت سرمان قرارداردو گذر از آستان امامزاده ومزار شهیدان و در گذشتگان این روستا.ادامه مسیر باراهی مال روبه باغهای روستاییان می رسد .در ختان گردو ،تبریزی ،اورس ودرختچه های زرشک و برخی ازاهالی ده را می بینیم که در حال چیدن گردوهستند.ابتدا درشیبی ملایم در مسیری خاکی و سپس در مسیری سنگلاخی با صخره هایی در روبروکه به دره ای بهمنی که آب نیز در آن جریان دارد،می رسد.ساعت ۰۸:۲۰ است .برای  صرف صبحانه توقفی کوتاه داریم و سپس ادامه مسیر از ابتدای یال باشیبی بسیار تند بعد از گوسفند سرا تا گردنه خرگوش که ۲ ساعتی به طول می انجامد.البته در اطراف گوسفند سرا دو نفر با اسلحه ای شکاری در دست لابد برای شکار.این شیب کار را تا اندازه ای برای همنوردان جدید  سخت می کند.سرقدم دار نیز با گامهایی مناسب و رعایت حال کلیه نفرات و مهمتر از همه از دست ندادن زمان و زمان برگشت را در نظر دارد.سعید همچون پروانه ای  گرد گروه می گردد.۳ نفر از همراهان توان ادامه همراهی را ندارندو ۳نفر نیز به همراه آنان به ناچار می مانند .

از گردنه تا جایی که خط الراس تمام می شودقریب به یک ساعتی طول می کشد وتوانی دگرباره می گیریم.در ابتدای شیب برای فتح قله هستیم.دو نفر از اعضای گروه نیز جلوتر از ما در حرکتند؛ یکی نزدیک به قله است ودیگری نیز در ابتدای شیب با ما همراه می شود.شیب برایم نفس گیر است وگروه همچنان سرحال  راه صعود را در پیش گرفته اند و من نیز با فاصله ای ۱۰۰متری  با آنان.همیشه کوه برایم نماد سرسختی ،استقامت و پایداری ست،سرقدم دار نیم نگاهی به من جدامانده از گروه دارد وبا صدای امیدبخش ایشان وسایرین زهر یاس و نومیدی را در من به پادذهرامید تبدیل می کنند و در نهایت ساعت ۱۴:۱۰همگی بر فراز قله هستیم.توقف کوتاه و استراحتی .ساعت ۱۴:۴۰از قله فرود می آییم ،درمسیر شن اسکی بعد از قله تا گردنه خرگوش سرعت برگشتمان بیشتر و بیشتر می شود. در گوسفند سرا کم کم هوا تاریک می شود وهد لامپ ها روشن.تعدادی از اعضای گروه که زودتر به روستا رسیده اند ،رفته اند وآخرین همنوردان بازمانده از گروه در مسیر برگشت نیز ساعت۱۹:۰۰ به روستا و سپس به کرج می رسیم.

                                                            

+ نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت 1:49 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

به نام خالق زیبایی ها

گزارش صعود به قله ۴۲۰۰متری زرین کوه

پنجمین صعود به ستیغ شکوهمند زرین کوه سرسبزو رنگارنگ از گلهای وحشی در مسیر، با رودخانه ها ویخچالهای بلند و چشمه های پاک و روشن یعنی هفت خونی و سیاه چشمان و این بار با ترکیبی دونفره.

پس از ارائه پیشنهاد برنامه در جلسه خانه کوهنوردان کرج با عزمی راسخ به اتفاق یکی از دوستان همنورد و بااخلاق آقای فیروز قاسمی مصمم شدیم برنامه را اجرا کنیم.

ساعت ۲۱چهارشنبه بیست ونهم تیرما ه سال هزار و سیصد و نود خورشیدی است و مبداء حرکتمان از شهرک جهان نمای کرج به طرف روستای کوهستانی دلیرواقع در کوهستان غرب مازندران در خانه پدری آقای قاسمی.

جاده چالوس نسبتا"خلوت است و هوا دم کرده و شب.«یک شب گرم و ورم کرده که بگرفته غبار»،پرفراز و نشیب وپرپیچ و خم با طی مسافتی ۱۲۰کیلومتری تا ابتدای جاده کوهستانی روستای ناتر،چرا که جاده نزدیکتر آن برای دسترسی به قله یعنی جاده کوهستانی الیت در ۴۵کیلومتری چالوس به دلیل تعریض وآسفالت کردن آن بسته است.

عبورمان از روستاهای طویر ، ،فشکور، بیجدنو وناتر در جاده ای آسفالته پر از چاله های فراوان است. ادامه راه دارای سربالایی های تندی ست که نهایتا"به مرتفع ترین نقطه حدفاصل بین ناتر و الیت و دلیر منتهی می شود و  درسمت راستمان امامزاده گانی به نامهای  فضل ،فاضل آرمیده اند و سپس رانندگی در سراشیبی .ساعت ۱بامداد پنج شنبه است.به دلیر می رسیم واستراحت مختصر.زنگ ساعت را جهت بیدار باش روی ۶صبح تنظیم می کنیم.

آغاز حرکتمان ۶:۳۰صبح از روستای کوهستانی دلیر پر از سکنه البته در تابستان وبامردمی مهربان ،خوش برخورد و زحمتکش.از کوله جدیدم برای بار اول استفاده می کنم،راحت است وحرکت با دوعصا راحت تر.کلنگ کوه نیز بر داشتیم ،چون مطمئنیم به تمار«یخچال»برمی خوریم.مسیرمان جاده ای بیرون روستا و در ضلع غربی آن و سمت راست رودخانه ای است که سر چشمه گرفته از قله های لشکرک و چشمه هفت خونی و دریاچه سه برار است.محل تلاقی رودخانه ها بالاتر از لیلا پل و به زبان محلی «للا پل» است.از پل عبور می کنیم و در کنارش چشمه ای بسیار سرد. از شیب نسبتا" ملایمی بایستی عبور کنیم و چه به آرامی.ساعت ٧:٣٠  به بالای گردنه می رسیم.توقف و استراحتی.مجددا" حرکت به روی یال استِ

با  شیب نسبتا" تند به طرف بالا ودر سمت چپ مجددا" چشمه ای هرچند کوچک برای رفع عطش موجودات  زنده پیرامونش.پشت سرمان اینک الیت و دلیراز چشم انداز بهتری دیده می شوند. به طرف راست در کمر کش کوه در حال عبور هستیم.صبحانه را در پناه سایه درختانی که در مسیرمان هستند می خوریم.با املتی که آقای قاسمی و به کمک همدیگر درست کردیم.در مسیر جلوترمان به گروه هفت خوان بر می خوریم.آقای اسدی و همراهانش.خودم را معرفی می کنم و آقای قاسمی راهنمایی های لازم را برای صعودهای آتی از این مسیر به قله زرین کوه  به آنان می دهد.اینبار البته تا چشمه هفت خونی رفته بودند و برگشتند.

صعود این بار متفاوت است.چهار صعود قبلی از روستای الیت-گوسفندسرای اسبرو-لان کربن-شیطون کربنک-نمه چال-قله و بالعکس بوده است.اما این بار از روستای دلیر –چشمه هفت خونی –سه برار-کشتی سنگ-قله- نمه چال-شیطون کربنک-اسبرو و الیت است.لذا ناچاریم با کوله مان به قله صعود کنیم.

چشمه هفت خونی پایین تر از دیواره های سنگی ودر بالا تر از دره واقع شده است .چشمه ای بسیار پر آب که از هفت نقطه زمین بیرون می جهد و در پایین تر به رودخانه یخجال های سه برار می پیوندد.شیب سمت چپ رودخانه بسیار تند و نفس گیراست .برآوردمان  ٧٠ درجه شیب است.در دو منطقه و هرکدام در طرف راست این شیبها ادامه دارد تا اینکه در یک راه مالرو به گوسفند سرای سه برارمی رسد.برخورد چوپانان صمیمانه است و از بستگان آقای قاسمی .بی تکلف ما را در خوردن آنچه که دارند شریک می کنند.نان کلوا،ماست وپنیر.از رودخانه به طرف راست

 و سپس روی یالی به طرف بالا در منطقه سه برار«سه سنگ به ارتفاع تقریبی ٤متر در کنار همدیگر»طی مسیر می کنیم. آنتن دهی در این منطقه نسبتا"خوب است.دریاچه در فاصله  ۲٠۰ متری ماست اما دیده نمی شود.در سمت راستمان یخچال هایی ترک برداشته است.در زیر دیواره سنگی پایین دریاچه شکارچیان ویا چوپانان مکانی را برای خودشان درست کرده اند و سنگ های بزرگ فروریخته از زلزله سالهای گذشته نیز در پایین تر.به چادر نیازی نیست .شب مانی مان همراه با صرف شام ،بارندگی نیمه شب و صدای رعد و برق و بعد از آن وزش باد همراه با خوابی کوتاه است.ساعت ۶صبح  ازخواب بیدار می شویم وبعد از صرف صبحانه ساعت ٧به دریاچه می رسیم.دو دریاچه کنار هم و دیواره های اطراف آن نیز پر از یخچال.از یخچال با احتیاط به طرف بالای دریاچه می رویم.یک گروه کوهنورد دلیری از روستای ناریان کنار کشتی سنگ یعنی روی «رجه»یا خط الراس ایستاده اند .ما را می شناسند و با گشاده رویی با ما برخورد می کنند.پنج نفرند به اتفاق سه نفرشان به طرف قله بر روی خط الراس در حال حرکت هستیم. ساعت۱۱:۳۰به قله می رسیم .

گروه دلیری به طرف غرب یعنی دریاچه سه برار برمی گردند و اما ما به طرف شرق یعنی  نمه چال.خیلی زود به نمه چال می رسیم.رعد و برق همچنان می زند.در سمت راستمان روستاهای طالقان از جمله ناریان از کشتی سنگ تا نمه چال همواره پیداست.هنگام عبور به طرف نمه چال با وجود آفتاب و صدای رعد و برق در منطقه ای دورتر از ما بارش باران همانند دوش حمامی بر سرکوهها و دره های اطراف  در حال باریدن است ومنظره ای جالب را بوجود آورده است.دو مسیر برای پایین آمدن است.یکی از روی یخچال ها و دیگری در سمت راست منطقه سنگلاخی.ترجیح می دهیم از راه دوم استفاده کنیم .مسیر مشخصی ندارد و از دور شیطون کربنک وپایین تر از آن گوسفندان در حال چرا دیده می شوند.ساعت ۱۵:۳۰در شیطون کربنک هستیم و استراحتی طولانی به دلیل خستگی زیاد.ساعت۱٧  است و هنوز راه طولانی در پیش داریم.ضرورتی برای رفتن به طرف  لان کربن نیست.درسمت چپمان دره است وبالاتر ازدره ،

سیاه چشمان و نهایتا" اسبروگوسفند سرای پر از خاطرات کودکیمان از دور نمایان می شوند. دایی یحیی و اطرافیانش در گوسفند سرا به گرمی از ما استقبال می کنند؛هم در حرف و هم در عمل. پذیرایی با نان کلوا،کره،ماست و دوغ.هنگام حرکت از گوسفند سرا ساعت ۱۹ است.تقریبا" ۲ساعتی  راه تا الیت است.راهی مالرو در بالاتر از رود خانه ای سرچشمه گرفته از یخچال های زرین کوه که تا کیت گردن با ماهمراهی می کند. به کیت گردن می رسیم. چراغ های منازل روستاییان   در الیت روشن شده است .هوا تاریک و پیدا کردن راه منتهی به الیت سخت شده است.گاهی از روی ریس و گون ها و درختچه ها عبور می کنیم .ساعت  ۲۱ است. در الیت در حیاط خانه قدیمی یکی از اقوام هستیم.ماشینمان در دلیر است.ناچاریم مسافت ۵کیلومتری را در جاده پایین دست به سمت دلیر بپیماییم.

شب از نیمه گذشته است،حالم چندان مساعد نیست.اندکی می خوابیم و ساعت۲:۳۰ بامداد بیدار می شویم و در دل شب حرکتمان را با ماشین از جاده کوهستانی دلیر به ناتر با خستگی تن  اما با نشاط ادامه می دهیم.

هراز چند گاهی موشهای صحرایی و خرگوشها را در جاده می بینیم که درحال دویدنند. ۱:۳۰دقیقه زمان می برد تا به ٣۵کیلومتری چالوس برسیم ونهایتا"ساعت  ٧ درکرج هستیم.شاد و مسرور از صعودی پر از نشیب و فراز و سختی های راه برای آبدیده شدن در برابر مسائل و مشکلات وبا یاد همه عزیزانی که می خواستند در این برنامه با ما باشند؛اما نتوانستند.

شکر آن را که توعشرتی ای مرغ چمن      به اسیران قفس مژده گلزار بیار  

صبح روز شنبه است.خبر دردناک سقوط بانوی کوهنورد هموطنمان را در بازگشت ازصعود به قله ی «گاشر بروم ۲» می شنوم وبه ناگاه این شعر را زمزمه می کنم:

«تا دوست داریم/تا دوست دارمت/تا اشک ما ز گونه هم می چکد ز مهر/تاهست در زمانه یکی جان دوستدار/کی مرگ می تواند /نام مرا بروبد از یاد روزگار/بسیار گل که از کف من برده است باد/اما من غمین/ گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم /من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم.»

روحش شاد ویادش هماره زنده باد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 7:43 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

آنچه جان

          از من همي ستاند

اي كاش دشنه يي باشد

                          يا خود

                                گلوله يي.

زهر مباد اي كاشكي

                        زهر كينه و رشك

                                          يا خود زهر نفرتي

درد مباد اي كاشكي،

                        درد پرسش هاي گزنده

                                         جراره به سان ك‍ژدم هايي،

از آنگونه كه ت پاسخ هست و

                                   زبان پاسخ

                                               نه،

و لاجرم پنداري

               گزيده ي كژدم را      

                                ترياقي نيست      

 

آنچه جان از من همي ستاند

                         دشنه يي باشد اي كاش

                                                 يا خود                

                                                       گلوله اي.

 

+ نوشته شده در جمعه 12 فروردین1390ساعت 2:43 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

صدای بال پرستو                             

صدای پای بهار!            

صدای شادی گنجشکها                         

صدای بهار!        

نگاه و ناز بنفشه                     

تبسم خورشید        

ترانه خواندن باد          

جوانه کردن بید.                        

صدای بوسه باران

صدای خنده گل

صدای کف زدن لحظه ها برای بهار.

دوباره معجزه آب و آفتاب و زمین

شکوه جادوی رنگین کمان فروردین

شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود

سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود

دوباره چهره نوروز و شادمانی عید

دوباره عشق و امید

دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار.

غم زمانه به پایان نمی رسد،برخیز!

به شوق یک نفس تازه در هوای بهار

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 11:5 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

میلاد با سعادت پیامبر اخلاق و رحمت بر تمامی پیروان راستین آن حضرت مبارک باد.

 

«در قضاوت نیندیشیده٬در شهادت ندیده و در انتقاد

 نسنجیده وارد نشوید.»

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 10:55 AM توسط حسین توپاابراهیمی |

«هجرانی»

 که ايم و کجاييم


چه مي گوييم و در چه کاريم؟


پاسخي کو؟


به انتظار ِ پاسخي

 
عصب مي کِشيم


و به لطمه ی پژواکي

کوه وار


درهم مي شکنيم.

+ نوشته شده در جمعه 29 بهمن1389ساعت 12:34 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

خداوندا!   تويي   ذات   يگانه     رحيم   و  مهرورز  و  پر نشانه

تونزديكي ز من من ازتودورم     وليكن در وصالت عشق و شورم

توآگاهي ز درد و رنج  انسان     ولي هر درد را هستي تو درمان

تو با قرآن خود ره مي گشايي     در اين ره رهگشاي انس و جاني

چه  الگويي  بود بهتر زقرآن      در اين گمراهي  و  بيداد  دوران

خداوندا! چه گويم از  كلامت      زبان   الكن   شود   اندر   بيانت

تو آياتت  كمال  عقل و جانند      رسولانت   سفير   مهر  و  دادند

خداوندا!  تو  يار بي  كساني       تو  غمخوار  و  نگهدار  جهاني

اگرخوانم ترا با ميل و رغبت      دعايم  را  كني  هر  دم   اجابت

خلوصي گربود درعقل وجانم     رهايي  بخشي   از  رنج   مدامم

تواني هست گردرجان "اميد"    ز  مهر  توست   اي  اميد  جاويد

+ نوشته شده در سه شنبه 26 بهمن1389ساعت 6:23 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

 

شكوه و تلاقي روان و جان در ميعادگاه

ششمين همايش

بزن زخمه شه ساز عمو استاد        امه دل بوو تازه عمو استاد

 طالب عزيز با اين آوا در واقع ،عمو استاد:آقاي محسن پور را به همراهي گروه هنرمندانش(شواش)به جايگاه برگزاري ششمين همايش فرهنگي ،هنري و ورزشي كلارستاق پانزدهم مهرماه،در آستانه ي جشن مهرگان،برروي تپه ي مظهر مقدس«گرد گلك»دعوت نمود.

  

  گرچه لحظاتي پيش از آن حكايت ني آقای عطاءا... توپااسفندياري و صداي دلنواز و غريو گونه ي آقاي مازيار سام دليري در مايه هاي محلي ،اميري،ولگ سري و توري با دوبيتي هاي زيباي تبري كلارستاقي در جلوه اي از عشق: اين قوه ي محركه ي كائنات ؛ در دشت و كوه روستاهاي اليت و دلير طنين افكن شد و اشك از چشمان جمعيت حاضر در صحنه جاري ساخته بود و به حق تركيب اين خٌنش و نواي ني،اليت سو نام گرفت.

 آتش عشق است ،كاندر ني فتاد               جوشش عشق است،كاندر مي فتاد

 سينه ي صاف آسمان اليت چون آينه دار رنگ آميزي سبز و زرد و سرخ برگ هاي درختان پاييزان جنگل،بوته ها و گياهان نرگس كش شده،از دامنه ي لشكرك گرفته تا پهن دشت لزير دلير و تپه ماهورهاي افسونگر اليت تا پايين دست فضل فاضل،به روبرويش مرتع زيباي حسن سره و ژرفاي انبوهي درختان سيرجارك و گل جار و رودخانه ي پرآب هميشه جاري و بوسه زن بر پاي درختان صخره ها ،همه و همه نمادي از عشق و زيبايي مطلق خداوندي اند.

اگر اين آسمان عاشق  نبودي                  نبودي  سينه ي  او  را  صفايي

 آنگاه كه عمواستاد پس از منظومه ي نظركيادليري با جانمايه ي دعوت به يگانگي و مهرورزي و ني نواي اليت سو،كارستان خود را با پيش در آمد غوغا برانگيز موسوم به «اليت حال»اين آهنگ اهدايي وي به مردم اليت در واقع غرب مازندران با نواي گهره سري پايان برد،گرچه مه دزدانه ،خزيده از پشت تپه هاي كنار جايگاه ،اژدها آسا،سينه سايان سر برآورده بود و فضاي همايش را به خود اندوده بود ولي در وراي اين مه آلودگي ،خورشيد چون ضرباهنگ كمانچه ي استاد با همخواني گروه هنرمندان«شواش»در اوجشان بر كيت گردن و كاهير رجه مي درخشيد همه در يك كاروان شعر و موسيقي شاعران بومي سرايي چون حاج سليمان خوش نوا،راز "چتر گوش"خداداد شمس،جهد عارفانه ي تورج عاشق،راهيان رسيدن به معشوق و معبود خود خداي عشق و زيبايي اند.

اگر خورشيد هم عاشق نبودي    نبودي در جمال وي ،ضيايي

 در حالي كه صداي كمانچه ي استاد كاروان سالار موسيقي و شعر همايش به مثابه جرس اين كاروان همه را به جلو مي خواند،از يك منظر بي قراري امواج غلطان چالس رو را مي ديدي كه برسرو كول همديگر مي جهيدند،كف كرده،آهنگ رسيدن به دريا را داشته اند و اين رخنه ي۱ رخنه ساخته در دل صخره هاي تنگه تنگه قلت و قنبرلا در پي تاريكي قرون و هزاره ها همراز با خاموشي جنگل و «سير جارك» و «گل جار»و سرانجام انتظار و بي قراري درياي در دشت شب خفته ي خزر براي وصال شيفتگان خويش اين بيت را زمزمه مي كردند:

 اگر دريا زعشق آگه نبودي     قراري داشتي آخر به جايي

  همايش امسال با تلاش شبانه روزي ياران بي آلايش و خالي از ادعايي چون:ابراهيم،اين رنجديده ي به ظاهر درس نخوانده ولي «بحرالعلوم"عارف وسنگ صبور در دوستي ها،ابرام و اصرار رحيم ابراهيمي در پيگيري تشكيل جلسات متواتر هيئت برگزاركننده ،مسئوليت پذيري،انضباط و سعه ي صدر علي آقا فاندر،دم گرم و صميمانه ي سيد ضياء محمدي ،اراده و پشتوانگي همه گونه ي غلامرضا اسفندياري،اخلاص و راهگشايي حسين و كاوه و بالاخره نقش دبيري كارآمد مومن توپاابراهيمي ميسر گرديد و همه ي عزيزاني كه گمنامانه زحمت كشيدند.

 

 مه كار دوربين هاي فيلمبرداري را سخت كرده بودولي به نظر مي رسيد با ورود آرمين جوان و خوش فكر و پور باقر نسبتا"مجرب در كنارش:اين دردمند،تيزبين و جستجوگر در وادي حيرت مانده،در عرصه ي ثبت تصاوير همايش،محصولي متفاوت از سالهاي گذشته داشته باشيم.

در راستاي كمك مالي به اين كار فرهنگي ،شهرداري محترم چالوس تقاضانامه ي دبير همايش را به صورت ابتر جهت بررسي به دايره ي ذيربط خود ارجاع دادند.دست مريزاد«باش تا صبح دولتت بدمد»!!شوراي شهر چالوس و مرزن آباد همچون گذشته ياري رساندند وبه وعده هاي شوراهاي ديگر ،كلاردشت و بخش چالوس  دعاي« انجز وعده» را مي خوانيم.

 پايان اين وجيزه مخاطبم غلامرضا اسفندياري مجري عزيز همايش است.شما با ره آورد يك سبد گل و طرح و ابتكار گل افشاني و اهداي گل به همديگر چه كرديد؟گويند«از كاروان جز آتشي بر منزل نمي ماند»ولي در اين عالي ترين جلوه ي عواطف انساني كه با اشك شوق همراه بود صبح و بامداد روز بعدهمايش روي تپه ي كنار روستاي اليت فقط بوي گل بود و شاخه ي گل وحسن ختام همايش كه با كلمه ي دعوت از دايي عوض به اميري خواني اين پير و مرشد محل ما به قول عمو مومن صاحب سبك است ،حرمت داري كردي،سپاس و درود.

  

  تنها هنر نگارنده اشك شوق در اين شكوه و تلاقي روان و جان و عواطف زيباي انساني در اين ميعادگاه و ميقات همايش بود و نبودن و جاي خالي بعضي از عزيزان از جمله دخترم آلاله معصوم و نجيب كه با آه و حسرت در آميخته شد كه عمومومن اين دانشي مرد فرهيخته كه اثرش و قدمش در دفتر و ديوان اين ديار ثبت است و ماندگار ولي بي تقصير نبود در نبودن دخترمان آلاله در كنارمان،گرچه ديري ست داغ آلاله ها بر دل داريم فقط با حلقه ي اشك در چشم و بغض در گلو مي گويم؛به قول حافظ:

اي گل تو دوش داغ صبوحي كشيده اي        ما آن شقايقيم كه با داغ زاده ايم

 

 

 پینوشت:

۱-رخنه«rokhoneh»:رودخانه

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت 11:22 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

عمو استاد!

كيستي آنگاه كه ساز برمي گيري؟

تابستان كه فرا مي رسد التجيان وكوهستانيان بيقرار و ناآرام،مشوش و آشفته حال،در كوره ي انتظار مي سوزند. چه انتظاري ؟انتظار اينكه روزنه اي بر سينه ي بغض آلود و دم كرده ي آنان گشوده شود تا دريادريا آه را كه در دل انباشته اند شايد با تراويدن قطره اي سودا كنند.انتظار اينكه روز موعود فرارسد،همگي زيباترين لباسهاي خود را بپوشند،همگي هركجا كه هستند در اليت گرد آيند وبر فراز تپه اي كه ديرزماني ست آنجا را مكاني مقدس دانسته اند به شادي بنشينند،به روي هم لبخند بزنند به همديگر گلهاي وحشي دامنه ي كوهستان را هديه بدهند و هديه بگيرند زيبا ترين كلمه و كلام  را كه شاعران در طول يك سال در قالب(بوم سرايش) ريخته بدانان تقديم كنند دريابند.

خنياگران و نوازندگان ،اين شيفته گان عشق و اين جانان ازبند تن  رسته ي به جان جان جان رسيده بخوانند و بنوازند وانان كه برفراز اين امواج كه گم شده اي از ديارو ياري ديگر است بنشينند،بشنوند و بنيوشند كه دريابند ملك بودند و در عرش برين جايگاه داشتند و دمي اين دير خراب آباد را با قيل و قالش وانهند شرح درد اشتياق را از نفير ني شنيدن طرفه مرهميست كه سينه ي شرحه شرحه از فراق را شايد مرهمي باشد تا سالي ديگر و همايش و جشنواره اي ديگر، اين سال و امسال تپه ي «گرد گلك»همانجا كه ميعادگاه همه ساله ي همايش است امسال ميزبان بزرگ مردي از تبار نغمه بود.عمو استاد را مي گويم و گروه شواش را كه بر اين مدعا گواه است.

آنگاه كه هنرنمايي  شواش درپژواك نغمه ي «الت حال»در فضا پيچيد و امواج آن از سه كنج زرين كوه فرارفت وتا عمق تنگاتنگه رسوب كرد شعله ي آتشي در جان ها فروزان نمودكه با خود گفتم:آخر چگونه مي تواند زخمه ي سازت مرهم زخم دل من باشد؟

در آن دم آرزو مي كردم اي كاش سكر شيدايي و حيراني از سرم مي پريد تا بپرسم:عمو استاد!ديرزمانيست مي نوازي و من نيز دير زمانيست بر رهگذر نوازشت نشسته ام.سوز درونت بر تارهاي كمانچه ات شعله مي كشدو ناله بر مي آورد،به راستي «چه مي گويي؟چرا مي گويي؟از كه مي گويي؟به كه مي گويي؟چرا چنين مي گويي؟استاد آنگاه كه ساز برمي گيري كيستي؟كجايي؟استاد چرا؟چگونه؟چطور؟...؟»

استاد بر من خرده نگيركه چرا اينگونه سراپا پرسش  و ابهام شده ام ،بهت زدگي و حيرانيم از ناله ي ساز توست،اما اگر رخصتي باشد مي گويم:

ناله ي سازت نغمه اي از درياي بي كرانگي ازلي و ابديست.تو چون مبهوت عظمت و شكوه وسعت اين بي كرانگي هستي به شرح و توصيف زخمه اي از آن بسنده كردي و و الحق كه اين اندك را  به خوبي از عهده برآمدي.آنطور كه امير برآمد،آنطور كه نيما برآمد.

گروه شواش را تركيبي از هنرمندان شامل نوازندگان و خنياگران تشكيل مي دهندكه به اليت آمدگانشان بدين قرارند:۱-آقاي محمد ابراهيم عالمي (خواننده)۲-خانم فاطمه جعفري(همخوان)۳-خانم سيما شكراني (همخوان)۴-آقاي جمشيد نيكوزاد(هردوسركوتن و دايره).سرپرست گروه:آقاي احمد محسن پور

 احمد محسن پور را بيشتر بشناسيم.

استاد از همان اوان كودكي چشم سر فرو بست تا چشم دل بگشايد . دل كوچك و نازكش با طبيعت هزار رنگ مازندران همرنگ شد و گوشش با نغمه ي پرندگان همسو گرديد . او افسون زده ي نغمه هاي افسون گر طبيعت گرديد و حماسه ي همساني خود را با آن به كمك پدر آغاز نهاد . ني لبك و "لله وا " آغاز راه بودند و تداومش در سال ۱۳۴۴ با ساز ويولن همساز گرديد . استاد كتاب هاي دوره ي هنرستان و رديف صبا را در نزد استادان مجرب و توانا دوره كرد و در مسير سير و سلوك از وادي حيرت و فنا گذشت و به مكاشفه رسيد و در اين وادي راديو ساري واسطه اي شد تا در قالب گروه موسيقي محلي ديگران را نيز در لذت خود شريك گرداند . راه رشد را با پيوستن به اركستر محلي فرهنگ و هنر مازندران تداوم داد و در سال ۱۳۵۶ به پيشنهاد واحد موسيقي اداره كل فرهنگ و هنر مازندران سرپرستي گروه موسيقي محلي اين اداره را به عهده گرفت و تا آستانه ي انقلاب ۵۷ در اين جايگاه به هنر منطقه و استان خود خدمت نمود . محسن پور در سال ۱۳۶۷ گروه موسيقي "شواش" را بنيان نهاد كه كانوني براي نوازندگان و خوانندگان زبر دست ديار مازندران شد .

شواش به سرپرستي استاد محسن پور يا به قول ما التج ها "عمو استاد" تا كنون مصدر و موجد چندين و چند كنسرت در جاي جاي استان و كشور يا خارج از كشور بود . از او آثاري فراوان بر جاي ماند كه اسامي زير از آن جمله اند : ابر بيته هواره – مازروني حال – آفتاب ته – اساره ي سو – شوار – بهار مونا – بهارانه – ماه تي تي – دودوك تكا – سرگذشت طالب و زهره – چلچلا سفري لالايي – رو جا و اثري نوشتاري با نام "جستجوي نغمه هاي گمشده ". ضمنا پژوهش در موسيقي نواحي مازندران  از جمله كارهاي برجسته اوست  كه در ۶ كاست و يك آلبوم ، به همت انجمن موسيقي ايران انتشار يافت. از رزومه ي كاري استاد به همين مقدار بسنده مي كنيم و باقي را به فرصتي مغتنم تر همراه با مصاحبه واگذار مي كنيم چرا كه خدمت اين استاد  گرانقدر به فرهنگ و هنر شمال بي نظير و بياد ماندني است .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت 0:2 AM توسط حسین توپاابراهیمی |

از غربت خاک تا نزدیکی افلاک

عطر و بوی اذان همه جا پیچیده است و ذرات امواج آن از دریچه و روزنه به درون خانه می تراود.بستر می داند که کربلایی اسماعیل را با او تا شب و شبانگاهی دیگر کاری نیست.این عا دت همیشگی و ده و دهها ساله او و کربلایی بوده،قاعده ای که هرگز استثنایی برنتافته است.عادت وقاعده ای دیگر که آن نیز بر این سیاق دور این دوران را دوره کرده است که دیده ی شفق هرگز تن پیرمرد را تا آن سوی فلق به خواب فروخفته ندید.او حتی بی شنودآواز اذان همواره برخاست و فریضه بجای آورد.گلدسته های مأذنه پا و پی اذان ریشه در وجود او داشتند،اولین خشت این بنارا از همان روز اول حیات بر عمق وجودش بن نهاده بودند و روزگاران و سالیان که در این روز و روزگار دیگر داشت دوران می شد و کم کمک به انتهای قرنی نزدیک می گردید خشت هایی گاه آهسته و پیوسته و گاه هم تند اما نه خسته برهم نهاده بود تا بلندی آن را از صبح ازل حیات خود به شام ابد زندگیش برفرازد ودر مسیر پایایی ،پویش بر پلکان هبوط ننهاده با براق عروج پیوسته در پرواز باشد.

کربلایی اسماعیل را همه ی امور فریضه است.او می داند که احشام در تویله ،ماکیان به آشیانه ،حتی شاید گنجشگکان بر شاخه منتظرندبیاید،صدای گام های اورا می شناسند،عطر تنش پیش از او گام برمی داردوپیشاپیش خود را به مشام می آشاماند.آری آنان منتظرند تا نوروز را با گشودن در ب کنام ،برتن که آری اما حتی برجان بتاباندو مائده ی زمین را که عطایی است از سوی معبودبه واسطه ی او در آخور و آبشخوربیابند.آنگاه که این نیاز دوسویه برآورده شد ،نوبت به باغ و باغستان یا مزرعه و خرمنجار و کندوج و کروکپّا و برنجزار رسید که به گفته ی کشاورزان با رنج به خرمن رفت و اینان بودند که بر مدار انتظار می چرخیدند.کربلایی همه کار بلد بود،از نجاری تا بنایی،از لوله کشی تا شیوه های گونه گونه ی کشت و زراعت ،غرس نهال و نهالستان،انواع پیوند،بخصوص پیوند که در این راستا دستی بر پیوند انسان و دستی بر گیاهان داشت.در کار خانه وخانه داری نیز یاری گری دلسوز است .به راستی کربلایی اسماعیل کار را می ساخت یا کار اورا؟این سوال را شاید نتوان پاسخی یافت چرا که او و کار دمساز و دمخور چنان بودند که کار بی او خفته و او بی کار نا خفته می ماندند.می گفت:مرا پدر بزرگ عالم و جلیل القدری بود همنام که وقتی پای به عرصه ی حیات نهادم بنام او نامی شدم.پدربزرگ اگر از مال دنیا چیزی به ما ترک گذاشته بودیا نه نمی دانم اما نامی داشت که در آن میانه از آن من شد و من شاید به مصداق جمله ی هرسرزمینی کربلاست بی رفتن به کربلا کربلایی شدم.با اینکه بعد ها به زیارت مشهد کربلا و کعبه نیز نایل گشتم هیچکس حاضر نشد مرا با لقبی فروتر یا فراتر از آن ملقب کند...کربلایی اسماعیل راست می گفت:از آن روی که گویی اوذاتا"کربلایی بدنیا آمده بود چرا که نگاهش به زندگی پیوسته آنگونه بود که مولایش می فرمود:زندگی چیزی جز داشتن عقیده و مبارزه در راه تحقق آن نیست.کربلایی چگونه می توانست زندگی را داشتن اندیشه ی والا و رزمیدن در راه کاربردی کردن آن نداند؟صداقت و درستی ،بیزاری از دروغ و دروغگویی و رنگ و نیرنگ ،بردباری و خضوع،صبر و پایداری در کارها ،وفای به عهد و پیمان ،بیزاری از خیانت و پیمان شکنی،مهر و محبت ،نازکدلی تا بدانجا که آزار به موری فغا نش را امان  می بریدو به انجام از صفات نیک اوچه بگوییم که گفتار در نماند!؟کربلایی اسماعیل می گفت :مرا خوشا به سعادت که پیش از رفتن به کربلا ،کربلایی بودم و بعد از زیارت کعبه همچنان کربلایی باقی  ماندم بی آنکه با پارچه نوشته هایی اندک یا انبوه،کوتاه یا طویل بخواهم خود را چنین یا چنان بنمایانم.دامنه ی پرشیب عمرش تا قله ی قرن چندان فاصله ای نداشت.او تمامی این سالیان را در کشتگاه برنج و درختان مثمر به کشاورزی و باغبانی که نه ،به رفاقت سپری نمود.دستان پینه بسته ی این کشاورز پیر اگر موجودی را آزرده باشدچیزی جز علفهای هرزمیان مزرعه نبوده است.طاولهای چند جداره ی دستان و چهره ی آفتاب سوخته ی اورا آنگاه که عطر برنج شالیزارش از پهن دشت سفره ی همیشه گشاده ی او به مشام ار مغان می نمود سزاوار هزاران بوسه می انگاشتی و سند شرفش می پنداشتی. بازوان کشیده ی این شالی تراش پیر که دائم خوشه ی ثواب به خرمن برده و جوال جوال از آن به روزی همنوعان به صواب می انباشت گویی مصداق این بیت شاعر بودکه سراییده است:

من از بازوی خود دارم بسی شکر      که زور مردم آزاری ندارم

اطلاعات او از شیوه ی سنتی کشت چنان دامنه ای داشت که از آن مهارتها ،سخنها داشت.مثلا"می دانست کدامین باد در کدام روز بوزد تاثیر مثبت یا منفی بر کشتگاه می نهد و کدامین باران در کدام فصل یا ماه  فرو می ریزد و چگونه می شود از موسم ریزش آن بهره ی مثبت گرفت یا اگر زیانی در پی دارد چگونه به حداقل تقلیل یابد.زمان پرآشوب کودکی کربلایی با دوران پرتلاطم تاریخی موازی شد،می گفت:من«بلشویک سال۱»کودکی یک و نیم یا دوساله بودم،وقتی که سرچشمه ی اصلي چالوس روداز پل ذغال تا روستاهاي كوهستاني اليت و دليربين دو نيروي متخاصم فرقين گرديد گاهي از اين سو و گاهي دگر،از ديگر سو بگير و ببندهايي پيش آمده بود. افرادي بيگناه بر اثر اصابت گلوله هايي گاهي سرگردان و گاهي مستقيم از پاي در مي آمدند.فشارها ازدو سو عرصه را بر مردم چنان تنگ كرده بودكه به ناچار زيستگاه خود را ترك كرده به عمق دره ها پناه و پستوي غار ها پناه بردند.من كه كودكي بي مادر بودم از اين قافله ي گريزان جا ماندم.خانواده ام وقتي به اين موضوع پي بردند كه شدت بارش گلوله راه هر گونه امداد را بسته بودنشسته حركت كردن را به تازگي آموخته بودم گويا خود را در پي يافتن گمگشته ها به خانه ي پستويي رسانده و در آنجا با تغذيه از دوغ فراواني كه در درون لاوك انباشته بودنداندكي تغذيه نموده و فراوان ترش را به تن و جانم ماليده بودم .تقدير برايم سرنوشتي را تدارك مي كرد كه ابتدايش را با زمان پر حادثه ي "بلشويك سال"آغاز نهاده و انتهايش را شايد زماني كه ديگر اين نام به تاريخ پيوسته باشد....پيرانه سخني را ساختار بر زنجيره ي گفتار چنان آست كه «خداوند نجار نيست اما لت را خوب بر لت مي زند»اين مثل را اگر مصداقي بجوييم كساني جز كربلايي اسماعيل و همسرش شاه زنان نمي يابيم.

از كربلايي گفتيم بگذاريد از همسرش نيز اندكي بگوييم.مادري كه اگر بنا بود در ميان مادران نماد وسمبلي بايسته بجوييم،يكي از شايسته گان بود .متانت او را اگر همتايي مي بود بي ترديد فرشتگان بوده اند.وقارش هيبتي خوشايند به او عطا مي كردآنگونه كه گويي مادر زمين در جسم او حلول كرده  و خرامش خرام تمامي زمين بر گرد اوست و اگر مي چرخيد جز به دور هور نبود.

ريشه ها و ساقه ها اگر چنين بودند شايان ديدار است از شاخه ها و ميوه ها كه ازاين پيوند به خوبي به ثمر رسيده و با تحصيلاتي با درجه ي عالي هر كدام به نوعي جامعه را كمر خدمت بسته اند و نوادگان،نخبگاني كه سطوح عالي دانش را به كشتگاهي پر خوشه مبدل نموده اند.

چه نكوست سايه ساري كه رهگذران دمي بر آن بياسايندو نسيمي بر تن و جان بوزانند و پديدارگران آن را باغباناني كه ميوه هاي ارزشمندش را بچشندو بچشانند آنگاه كه رخت از غربت خاك به افلاك مي بندند تا به قربت دوست برسند و آنجا بيارامند از جدايي ها ديگر شكايتي نداشته باشندو با نفير خود كسي را به نالش نياورند ،كبلايي و حاج شاه زنان را اي كاش راه پر رهرو بود.

 

 

پينوشت:

*(۱)سالي كه بخشي از جنگ هاي چپ افراطي به رهبري احسان ا...خان دوستدار به قصد فتح تهران از كناره ي غربي رودخانه ي چالوس و عمق كلارستاق در مسيري شمالي جنوبي تا قله و دامنه هاي زردكوه(فضل و فاضل)پيش رفته و نيروي قزاق نيز تا قله ي زرين كوه بالا آمدند و به گلوله باران صف مقدم يكديگر پرداختند.روستاهاي اليت و دليركه در ميانه ي معركه قرار گرفته بودند دوچار آسيب فراوان شدند و كشته هايي برجاي نهادند.اين سال را كوهستانيان بلشويك سال ناميدند.

+ نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 0:53 AM توسط حسین توپاابراهیمی |

مگر  چی  بیه  دنیا  ر غم  دنوا

(مگر چی می شود در دنیا غمی وجود نمی داشت)  

Magar chi beya denya re gham daneva

زمی  چالکا   کشن  و  بن  دنوا

(زمین،پهن دشت سرازیری و سربالایی نمی داشت)

Zami chaleka kashono ban daneva

مهر و محبت   بوا  مردن   پیشه

(مهر و محبت پیشه ی مردمان می بود)

Mehro mohabbat beva mardene pishe

با هم راست بوایم حیله و فن دنوا

(با همدیگر راست می بودیم ،حیله و فریبی در کار نمی بود)

Ba ham rast bevaym hilevo fan daneva

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 دی1389ساعت 9:39 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

غزل دلتنگی

هر چند  که  دلتنگ تر از  تنگ  بلورم

با  کوه  غمت  سنگ تر از  سنگ  صبورم

اندوه من  انبوه تر  از  دامن  الوند

بشکوه  تر  از  کوه   دماوند   غرورم

یک  عمر پریشانی دل  بسته  به موییست

تنها  سر  مویی  ز  سر موی  تو  دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف  قرار  من  و  من  عین  عبورم

بگذار  به   بالای   بلند   تو   ببالم

کز  تیره  ی نیلوفرم  و  تشنه ی نورم

+ نوشته شده در جمعه 10 دی1389ساعت 2:39 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

"اصرار"

خسته

     شکسته و

              دلبسته ام

من هستم

من هستم

من هستم

از این فریاد

            تا آن فریاد

سکوتی نشسته است

لب بسته

در دره های سکوت

                     سرگردانم

من می دانم

من می دانم

من می دانم

 

جنبش شاخه ای از جنگل خبر می دهد

       و رقص لرزان شمعی ناتوان

از سنگینی پابرجای هزاران جار خاموش

در خاموشی نشسته ام

        خسته ام

               در هم شکسته ام

                              من دلبسته ام

+ نوشته شده در دوشنبه 6 دی1389ساعت 11:0 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

+ نوشته شده در جمعه 3 دی1389ساعت 2:59 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

در این قحط سال دمشقی
اگر حرمت عشق را پاس داری
تو را می توان خواند عاشق
وگرنه به هنگام عیش و فراخی
به آواز هر چنگ و رودی
توان از لب هر مخنث
ره عاشقی را شنیدن سرودی
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 0:30 AM توسط حسین توپاابراهیمی |

در شب سردزمستانی


در شب سرد زمستانی
کوره‌ی خورشيد هم ، چون کوره‌ی گرم چراغ من نمی‌سوزد .
و به مانندچراغ من
نه می‌افروزد چراغی هيچ ؛
نه فرو بسته به يخ ، ماهی که از بالا می‌افروزد .


من چراغم را در آمد رفتن همسايه‌ام افروختم در يک شب تاريک
و شب سردزمستان بود ،
باد می‌پيچيد با کاج ،
در ميان کومه‌ها خاموش
گم شد او از من جدا زين جاده‌ی باريک

و هنوزم قصّه بر يادست
وين سخن آويزه‌ی لب :
که می‌افروزد ؟ که می‌سوزد ؟
چه کسی اين قصّه را در دل می‌اندوزد ؟


در شب سردزمستانی ،
کوره‌ی خورشيد هم ، چون کوره‌ی گرم چراغ من نمی‌سوزد .

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 آذر1389ساعت 8:16 AM توسط حسین توپاابراهیمی |

ششمين همايش  كلارستاق اليت ، اليت همايشها

 

همايش فرهنگي،هنري و ورزشي كلارستاق اليت پانزدهم مهرماه امسال با حضور گروه موسيقايي شواش از فرهنگخانه مازندران به سرپرستي استاد احمد محسن پور(عمو استاد) در روستاي تاريخي اليت و در جوار امامزاده گردگلك برگزار مي شود.

اين همايش هرساله و با رويكردي فرهنگي است كه در ميان روستاهاي همجوار ،اليت اولين روستا در برپايي چنين همايشي بوده است .برنامه هاي اجرايي آن مراسم شعرخواني توسط شاعران محلي و منطقه ،موسيقي محلي و سنتي و همچنين بازي هاي محلي است.تامين بودجه همايش نيز از محل كمك هاي مردمي است.

روستاي اليت دربيست كيلومتري جاده كوهستاني دزبن-اليت قراردارد.دزبن يا دژبن در چهل و پنج كيلومتري جاده چالوس-كرج ،نامي آشنا براي مسافرين شمال است.

ستاد اجرايي همايش مقدم تمامي ميهمانان عزيز را جهت شركت در اين همايش گرامي مي دارد.گفتني است تداوم برپايي همايش به همت بيشتر تمامي فرهنگدوستان منطقه هم از حيث مادي و هم از حيث معنوي بستگي دارد.

+ نوشته شده در دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 0:29 AM توسط حسین توپاابراهیمی |

 

 

 دستهامان نرسيده ست به هم!

از دل و ديده ، گرامی تر هم

                            آيا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

                                        دست  !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

 

هر چه حاصل كنی از دنيا ،

                           دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!

 

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .

 

در فروبسته ترين دشواری ،

در گرانبارترين نوميدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

                                      دست كه هست  !

 

بيستون را ياد آر ،

دست هايت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار  !

 

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،

دست هايی كه به هم پيوسته است  !

به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي

دست هايش بسته است  !

 

دست در دست كسی ،

                       يعنی : پيوند دو جان !

دست در دست كسی

                        يعنی : پيمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

                                    دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛

 

لحظه ای چند كه از دست طبيب ،

گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست  !

 

چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست  تو شكست ! 

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

 

خواه در ياري نابينايی ،

خواه در ساختن فردايی !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم  !

 

بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی

دست هامان ، نرسيده است به هم !

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 شهریور1389ساعت 2:55 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

                 دوبیتی از منطقه کلارستاق چالوس

يكي از دوبيتي هايي كه اخيرا"شنيده ام دوبيتي زيباي زير مي باشد كه بيانگرضرورت  تامل انسانها در مراودات اجتماعي ست.رعايت اصول اخلاقي و استانداردها درتعامل و برخورد باديگران لازم است.ابيات ذيل شكوه ايست از زبان يك انسان،عاشق،دوست نسبت به طرف مقابل.تامل و تعمق ,  وتعادل در برخورد و رفتار اجتماعي با ديگران مطابق با هنجارهاي اجتماعي امري ست كه در شرايط فعلي كه بخشي از جامعه به نحوي در يك نوع بحران رفتاري دست و پا مي زند ،ضروري ست.برگردان به زبان فارسي از لهجه كلارستاقي توسط بنده صورت گرفته است.مشتاق شنيدن نظرات شما دوستان و عزيزان هستم.

 در در بمجم گنه تو بی وفای (der der bamejam goneh  too bivafaye)

دیر به دیر پیشت بیایم می گوید تو بی وفاهستی

نزدیک بمجم گنه توبی حیای(nazdik bamejam goneh too bihayaye)

زود به زود پیشت بیایم می گوید توبی حیا هستی

سون قلندر وومه گنه گدای(sone ghalandar voomeh goneh gadaye)

بسان قلندر می شوم ،می گوید گدایی

چتی بمجم ته سنگدل بخوای(cheti bamejam te sangdel bakhaye)

چگونه پیشت  سر بزنم  آن گونه که دل سنگ تو می خواهد؟

 

دیر آیم  پیش  تو بس  بی وفا  خوانی  مرا

زود آیم  پیش  تو بس  بی حیا  خوانی مرا

گر قلندر می شوم همچون  گدا خوانی مرا

چون دل سنگ توخواهد تا فرا خوانی مرا؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 11:2 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

اشک چشم را جز قساوت دلها نمی خشکاند و دلها را جز زیادی گناهان مبتلا به قساوت نمی کند.                                                                                          حضرت علی (ع)

+ نوشته شده در یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 11:39 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

زندگی با آزادی خوب است .آزادی با حفظ آزادی دیگران.آزادی ،آزادی

از نفس شریر است و آزاده ترین مردان زمین پس از محمد(ص) مولای

متقیان علی (ع) است.

                                             نیمایوشیج از "برگزیده آثارش"  
+ نوشته شده در یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 11:26 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

روزگارا ! قصد  ایمانم  مکن

زآنچه می گویم پشیمانم مکن

 

کبریای خوبی از خوبان مگیر

قفل محبوبی ز محبوبان مگیر

 

گر بدی گرد جهان را سربسر

از  دلم   امید  نیکی  را  مبر

 

چون  که  هنگام نثار آید مرا

حب  ذاتم  را  مکن فرمانروا

 

گر دروغی بر من آرد کاستی

کج  مکن  راه  مرا از راستی

                            

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 مرداد1389ساعت 7:48 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

نکته هایی از رمان"جان شیفته "اثر رومن رولان:

زندگی جز برای بزدلان نمی تواند خطرناک نباشد.

 

تنها از کسانی که دوست می داریم می توانیم دلگیر شد.

 

کسانی که عواطف نیرومندی دارند چندان در کار خود زیرک نیستند.

 

هنگامی که سودا راه به دل باز می کند،آن که عفیف تر است بی دفاع تر است.

 

کاری که جرأت کردنش را به خودمان می دهیم،جرأت گفتنش را هم به خودمان بدهیم.

 

دوست داشتن کسی همیشه به معنای خواستن خیر و خوبی او نیست،بلکه خواستن آن خوبی است که خود می خواهیم.

 

اگر کسانی را که ما دوست می داریم رنج برده اند،مرتکب اشتباه شده اند،برماست که باز بیشتر بر آنها دل بسوزانیم و اگر ما بی آن که خود خواسته باشیم بر اسرارشان اگاه شده ایم،پوزش بخواهیم.

 

آنچه بر خلاف طبیعت است بیش از حد دوست داشتن است.

 

اندیشه نیستی، مادر ترحم است.

 

وقتی که انسان دیگر به هیچ چیز باور ندارد آن دم فرارسیده است که بخشش کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 مرداد1389ساعت 7:45 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

در آغاز راهم

می خواهم زندگی ام را بکلی دگرگون سازم

شاید دیرزمانی بپاید

شاید غمگین شوم

شاید خطر در کمین باشد

و رنجهایم هر دم فزون گردند

ولی با همه اینها

یقین دارم موفق خواهم شد

چرا که تو با منی ،حامی من

در لحظات خوشی و ناخوشی

و این چه دلگرم کننده است                                                         

دوستانی دارم به گفتگوی شان  می نشینم

لیکن چو تو نیستند

چه عمیق است درک تو از من

به ندرت کلامی بر لب می رانم

که تو به واقع ناگفته ها را می دانی

چقدر دلم برایت تنگ می شود

می خواهم یقین بدانم

که می دانی هرکجا باشم

هرکه را ببینم یاهر چه کنم

پیوندی چون تو نخواهم داشت

هرگز!

+ نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 11:58 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

 

خدایا!

 مرا وسیله ای برای صلح و آرامش  قرار ده.

بگذا رهر جا تنفر است، بذر عشق بکارم؛هرجا آزردگی ست و یأس، ببخشایم؛هرجا شک حاکم است،ایمان؛هرجا ناامیدی،هرجا تاریکی ست،روشنایی و هر جا غم جاری ست،شادی نثار کن

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 11:54 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

زندگی

پیش از آنکه واپسین نفس  را برآورم

پیش از آنکه پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

برآنم که زندگی کنم

برآنم که عشق بورزم

برآنم که باشم

در این جهان ظلمانی

در این روزگا ر سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم،شگفتی کنم،بازشناسم

کیم؟که می توانم باشم؟که می خواهم باشم؟

تا روزها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابد

لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم

 

 

در سفرم به سوی تو،به سوی خود،به سوی خدا

که راهی ست ناشناخته،پرخاف،ناهموار

راهی که باری در آن گام می گذارم که قدم نهادم

که سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را

بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات

اکنون مرگ می تواند پرواز آید

اکنون می توانم به راه افتم

اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام        

                                                                                "مارگوت بیکل"

                                                                                 برگردان آزاد از احمد شاملو

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 11:39 PM توسط حسین توپاابراهیمی |

Masouleh-spring of 1389

+ نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 10:59 PM توسط حسین توپاابراهیمی |